در قلم آورده ان قصه ی لعل لبت
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد درین سودا سر انجامم هنوز
ساقیا جــــــرعه ای زان آب آتشگون که من در میان پـــختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تو را مشک ختن میزنند هر لحظه تیغی بر اندامم هنوز
پرتو روی تو تا در خلوتم دید آفتاب میرود چون سایه هر دم بر در بامم هنوز
نام من زنفست روزی بر لب جانان سَبِهو اهل دل را بوی جانان می آید از بامم هنوز
در ازل اوست ما را ساقی لعل لبت جرعه جامی که من به هوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا با شدت آرام جان جان بغمهایش سپردم نیست آرامم هنوز
سلام رفیق
اگه مایل بودی منم شعرامو واست میفرستم
با ذکر این مطلب که تو بعضی از ماه نامه ها به چاپ میرسه
فدات
ســـــــــــــــــــــلام
مــــرسـی از نــظرت
اگه مسشه برام بفرست حتما ازش استفاده می کنم
ممنون که سر زدی فدات شم
خدانگهدار
سلام و عرض ادب . انتخابت مثل همیشه زیباست . ممنون از لطفت .
ببخشید اگه چند وقتیه کمتر میام.
موفق باشید و همیشه شادکام
ســـــــــــــــــــــلام
مــــرسـی از نــظرت
در ضمن این چه حرفی شما می زنید
ممنون که سر زدی فدات شم
خدانگهدار
salam
bazam mazerat dir omadam
khaily ghashang bod
salighat ahsant dare
ta bad
ســـــــــــــــــــــلام
مــــرسـی از نــظرت
ممنون که سر زدی فدات شم
خدانگهدار
سلام ...
خوبی ؟...
من همون روز اول هر چه داشتم رفت ...
ســـــــــــــــــــــلام
مــــرسـی از نــظرت
در ضمن من معنی حرفتو نفهمیدم
ممنون که سر زدی فدات شم
خدانگهدار
من که واا کیف کردم امید وارم که بتونی مطالب بیشتیری به این وب زیبا اضافه کنی من من باز هم بهت سر میزنم اگه دوست داشتی به من هم سر بزن . بای
سلام
ممنون که سر زدی بازم از این کارا بکن چشم میام
خدانگهدار